۱۳۹۲ اسفند ۱۰, شنبه

مرا بگذار و بگذر ...




یک دکلمه و میکس زیبا که خیلی حس های خوبی برایم داشت.

۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

عنوان ندارد

در کنارت دراز کشیدم و گفتم ، نازم می کنی ؟
با تعجب پرسیدی : نازت کنم ؟
گفتم : آره ، نیاز به محبت دارم، نیاز به بغل دارم و این جمله یکی از صادقانه ترین جمله هایی بود که به تو گفتم.
وقتی که برای اولین بار به آغوش گرم و کوچکت آمدم، قلبم از آرامش و گرمای وجودت ، آرومتر از هر لحظه دیگری می نواخت.
اما وقتی که لبهای کوچکت رو به روی پیشونیم فشردی و بی هیچ حرفی من رو بوسیدی، قلبم مثل یک گنجشک دوباره شروع به زدن کرد.
داشتم خفه میشدم ، حرف ها باید بیرون می ریختند والا نفسم مطمئنا دیگه بالا نمیامد.
گفتم : خیلی از تو خوشم میاد، جرات نکردم بگم دوست دارم. اگر می گفتم حتما متهم به جنون میشدم.
ای کاش جرات مجنون شدن رو میداشتم.

با خودم گفتم ، روز آخر کنار درب اتوبوس به تو خواهم گفت ، اما آخرین جمله این بود که تو گفتی : دلم برات تنگ میشه و این بهترین هدیه ای بود که من از تو گرفتم.

۱۳۹۲ بهمن ۱۳, یکشنبه

منی که نیم من هم نیستم

به نام انسان و انسانیت ؛

به نام خودم که اگر تا خودم نخواهم ، هیچ چیزی میسر نخواهد شد. 0

این نوشتار درد دارد ، درد در همه جا هست و در ایران و بیرون ایران ندارد ، زیاد و کم دارد ، بالا و پایین دارد اما فرقی ندارد؛ چون درد ، درد دارد!

به جان خودم آمدم که مست کنم و کافه را بهم بریزم. یکبار واقعا این کار را کردم و خواهرم بشدت از من مکدر شد.
گاهی به این فکر می کنم که ای کاش مثل بهروز وثوقی در فیلم کندو ، کافه به کافه در تهران جلو می رفتم ، پنج سیری عرق را با ماست و خیار و مزه های کنارش خالی می کردم و پول نمی دادم و کافه را بهم می ریختم و بد مستی می کردم و کتک میزدم و کتک می خوردم.
هر کس یک جای روحش می خاره و مثل اینکه مال من اینجوری خارشش بند میاد .
امروز می نویسم چون یک سوزن در زیر پوستم در حال راه رفتن و سوزن زدنه ، سوزنی که نمیدونم چه مرگمه و تو زندگیم چی کمه ؟!!
یک چیز رو اما میدونم ، اینکه این هوای لعنتی * ، وقتی که آفتاب را برای روزها نمیبینی ، اونجات رو خل می کنه و من هم که پتانسیل بسیار بالایی برای ک.. خلی دارم .
در یک روز از روزهای داغ شصت ویک ، دکتر من رو بزور به این دنیا آورد. بنابر گزارش ها ؛ دلم نمی خواست بدنیا بیام و دکتر بجهت نجات مادر بیچاره ام از یک عوضی کله گنده که در زهدانش گیر کرده بوده ، متوسل به گیره شده و من رو با ضرب و زور گیره بیرون کشیده بود و جالبه که هنوز که هنوزه ،جای این شاهکار جناب آقای دکتر بعد از سی و یک سال بصورت دو نقطۀ کمی بر آمده که در حد فاصل وسط و انتهای جمجمه من هستند خود نمایی می کنند و به یادم میارن که دلم نمی خواست به این دنیا بیام اما زور بود. مجبور بودم ، می فهمین ؟!!
یادم هست که بچه پویا و پر سوالی بودم و در عین حال ساده و خوش باور و همین خود علتی شد تا در بزرگسالی دوستان در بعضی موارد به خیلی از جاهای بنده دخول کنند و انسان های مختلفی اعتماد من رو نسبت به خودشون مورد سو استفاده قرار بدن و همونطور که گفتم این حقیر رو مورد تفقد در ابعاد مختلفی از زندگی قرار بدن.
خب بهر حال تجربه لازمه و تا موقعی که یک بچه ، یک بار دستش رو به بخاری داغ کنار اتاق نزنه و صدای عرعرش گوش فلک رو کر نکنه ، حالیش نمیشه که حرارت و سوختن یعنی چی ؟!
بعله و این جوری شد که من با یک دو فقره در زندگیم ، زغال شدم.
البته الان آدم شدم و خیلی از اتفاق هایی که فکر می کردم بسیار دردناک و بزرگ بوده اند ، الان برایم طبیعی شده اند و با نگاه به رد زخم هایشان در زندگی به یاد میارم که این راه به بهشت ختم نمیشه و باید که راهی نو جست.
کجا بودم ؟ آها بیمارستان ، روز داغ ، سال شصت و یک ...
و چنین شد که بسرعت روزها می گذشتند و من در بی خبری بسر می بردم . از پدر و مادرم گله مندم برای روزهایی که نگذاشتند چشم هایم به واقعیت ها بدرستی باز بشه . قصه اش درازه ، اما همیشه یک تربیت درست و اصولی مهمترین چیزیه که آینده یک بچه رو میسازه اما مادر من خودش یک بچه بوده و دختری که در بیست و دو سالگی دو تا بچه داره ، مطمئنا نمیتونه راهنما و مربی خوبی باشه ، چون خودش هنوز خیلی از سوال های زندگیش بی جوابن ، اما خب چه میشه کرد ؟
از پدربزرگ مادریم هم گله دارم به همین دلیل که مثل آدم های ساده لوح و احمق ، بچه اش رو قبل از هجده سالگی شوهر داده و بقول خودش به خونه بخت فرستاده.
کدوم خونۀ بخت مشنگ خان ؟!
بابای من تا سال ها با پدربزرگم مشکل داشتن ولی به روی هم نمیاوردن تا اینکه پدربزرگم در یک ظهر داغ تابستون ، بصورت بسیار تخمی تخیلی در حالی که در چهارچوب در ورودی خونه ایستاده بوده ، جان در طبق جناب ملک الموت میگذاره و میمیره .
مرگ پدربزرگ ام ، شاید یکی از راحت ترین مرگ هایی بود که من مطلع شدم و خیلی راحت هضمش کردم . با اینکه پیرمرد رو دوست داشتم و انسان با محبتی بود اما کارهای ک... خلی هم زیاد داشت . از درد قلبی که مدام می خواست با کمک قرص نیتروگلیسیرین آرومش کنه و به کسی اجازه نمیداد تا در موردش اظهار نظر کنه و اتاق پذیرایی ای با کلی چینی و شکستنی که اون ها رو مثل بچه هاش مراقبت می کرد و در نهایت چند سال بعد از مرگش ، مادربزرگم تمامشون رو یا شکست و یا بخش و بای کرد بین بچه هاش و یا خانم هایی که بعنوان نظافت چی میامدن تا مادربزرگم رو کمک کنن .
مادر بزرگم هم برای خودش اعجوبه ای است ، زن بسیار با محبت و پسر دوست به حالت های فاشیستی و راسیستی ***در مقابل دختران، دستپخت وحشتناک معرکه و خوشمزه ، کسی که در نظرش ماکارونی ، غذای فقراست و اینکه اگر از برنج روغن و بعبارت بهتر کره داغ نچکه اصلا برنج نیست .توضیح لازم اینکه بچۀ یک تاجر بودن این عواقب رو هم داره.
فکرکنم یکی از دلایل مرگ پیرمرد ، دستپخت زنش بود که وحشتناک خوشمزه و در عین حال ، غیر سالمه .
یکی دیگر از اخلاقیات مادربزرگم ، خایه مالی بیست و چهار ساعتۀ اشخاصی موهوم با نام های الله ، محمد ، مهدی و امام رضا هستند و آن ها هم ارثیه پدری اش هستند از روزگار مکتب رفتن وقرآن یادگرفتن و به ک... شعرهای ملای محل سرگرم بودن و روضه های ماهانه ای که من همیشه از آنها متنفر بودم اما در عالم بچگی باید میرفتیم و مزخرفات و داستان های ملای هوندای 70 ** سوار را میشنیدیم و علامت های سوال گنده در کله های کوچک مان را با جواب های مزخرف و آبکی مامان بابا و اطرافیان در مورد خدا و پیغمبر گل می گرفتیم.
 و  اگر همین ها را از مادر بزرگم بگیریم ، فکر می کنم دیگر زندگی برایش هیچ معنی ای ندارد و آن همان لحظه است که دست به خودکشی خواهد زد و مادر بیچاره من رو بیشتر از هر کسی غصه دار می کنه .قبلا ها با پیرزن هم بحث می کردیم و من طبق معمول در نهایت عصبانی میشدم ولی بعد از مدتی به این نتیجه رسیدم که گرفتن این اعتقادات از مادربزرگم ، مثل پاک کردن سیستم عامل داس از دیسک سخت زندگی مادربزرگم  میمونه که سخت افزارش در همین حد میکشه و بروزرسانی این سخت افزار به هر سیستم عامل دیگه ای تنها باعث هنگ سیستم اش خواهد شد .
مادر من با وجود داشتن برادر های دیگر که هر کدام برای خودشون ، اِفه و چُس زیادی دارند اما اغلب اوقات دست تنهاست و باید به تنهایی  پیرزن رو سرویس بده و به دکتر ببره یا براش خرید خونه بکنه و یا برای تفریح به بیرون ببره. خب موقعی که من ایران بودم و ماشین هم زیر پام داشتم ، گاهی کمکش می کردم و کارهایی رو که می خواست انجام میدادم اما از آنجایی که اکثر اوقاتی که مامانم به مادرش می خواست سرویس بده به معنی خالی شدن خونه برای من و دوست دختر سابقم بود به همین خاطر من یک بهانه ای از آسمان جور می کردم و با لوس کردن خودم و اینکه در نوبت دیگه ای از خجالتش در خواهم آمد ، داستان رو می پیچوندم و در چند ساعت برگشتن مامان و بابا به خونه ، ما خونه رو با شهوت داغی که تمومی نداشت به آتیش می کشیدیم و فکر می کنم بغیر از اتاق مامان بابا که حریم امن بود و خود من بیشتر از هرکسی تمایل نداشتم اونجا عشق بازی کنم ، بقیه تمام نقاط خونه مورد مهر و محبت من و سانی قرار گرفته بودند و اگر روزی اون دیوار ها و چراغ ها به زبان بیان ، چه داستان ها که فاش نخواهند شد J
مادربزرگ و پدربزرگ پدری ام را هیچ وقت ندیده ام . هردوی آنها قبل ا ز تولد من فوت شده اند و بابا هر موقع که می خواد خودش رو لوس کنه به مامانم میگه که تنهاست و پدر و مادر نداره و بهمین خاطر مامانم نباید اذیتش کنه و غر بزنه .
پدربزرگ پدری هم مشنگی بوده مثل پدربزرگ مادری ام ، نسل مشنگ ها ، نسل سرخوش ها ، نسلی که قحطی دوران رضا خانی را در دوران کودکی دیده بودند و در عین حال نان را بهمین راحتی ها بدست نیاورده بودند و با زحمت بسیار در پست های مختلف در کارخانه نخریسی مشهد که در زمان خودش غولی صنعتی محسوب میشده ، زندگی را گذران می کرده اند اما تمام حرف من اینه که نگرانی های آن دوران با دوران من از زمین تا آسمان تفاوت می کنه .
دورانی که نمیشه دیگه گوز را به این راحتی به شقیقه ربط داد و با علی مدد گفتن انتظار معجزه و باز شدن راه داشت .
دورانی که باید سگ دو بزنی ، استرس داشته باشی و شب که سر به بالشت میگذاری جوش روزهای بعد رو بزنی و تا صبح در تنهاییت چاقو دسته کنی ...
شاید اگر روزی می تونستم به عقب برگردم ، سری به دوران ناصرالدین شاه میزدم و خودم به شخصه دوباره ترورش می کردم و یا یک تجاوز مشتی به مادرش ،مهد علیا می کردم تا از دخالت در سیاست دست بکشه و یا به دوران محمد قجر می رفتم و در رکاب دلاور لطفعلی زند  به مقابله با این خواجه بی همه چیز و شاید می رفتم و شاید اصلا به دوران مصدق برم و به پیرمرد احمدآبادی بگم که به آخوند اعتماد نکن و در عین حال خودت هم تند نرو و کافه رو بهم نریز .
که ما هر چه می کشیم از این کافه بهم ریختن هاست ، بچه اون پنج سیری عرق رو بیار که این گلو خشک شد از بس که حرف زدم !
این عرقه که مرد میسازه !!!!!!!!!! حالا می خواد شاد قوچان باشه یا میکده قزوین .
این استکان رو به سلامتی شما میرم بالا، ما ایرانی ها که اگر عرق دو آتشه رو ازمون بگیرن یک چیزی تو زندگیمون کمه ولی حالا دورانی شده که همون عرق خورهای قدیم ،موقع سر برون حسین که میشه شیر کاکائو به ملت میدن و از مینی ژوپ حاجیه خانم و پیراهن تا بند ناف باز خودشون با گردنبند یادشون رفته.
دوحالت وجود داره ، یا تئوری مردشدن با عرق خوری مشکل داره و یا اینکه همون موقع هم این نامردها تو پنج سیری ها ، آب میبستن و عرقش ، واقعا عرق نبوده .
ما که به این کار ها کار نداریم و این استکان رو میریم بالا به سلامتی و عزت هرچی زن و مرد که یادشونه چی بودن ، چی شدن و میدونن که کجا می خوان برن .
سلاااااام م م م م !





0  از همین تریبون در همین محله و سایر محله ها اعلام می کنم که خدایی نیست، بحث هم نکنید که بدجوری دلخور میشم.

* آقا جان ، هوا سرده و آفتاب نیست . در این جور مواقع از مولتی ویتامین و موزیک خوب و میوه های با میزان زیاد از ویتامین سی غفلت نکنید.

** هوندای مدل هفتاد که مال حاجی بود و بچه ها باید کشیک میدادن که مبادا دزد ببره.
بعد ها ارتقا پیدا کرد به هوندا 125 و بعد هم که ماشین ، و آخوندها ماشین سوار شدن و ملت به دنبال ماشین و نامه بدست در کوچه و خیابان به دنبال ماشین دویدند تا شاید بتونن دادشون رو بگیرن.

*** راسیسم > نژادپرستانه ؛)